تبليغاتX
دارم روش فکر میکنم ...

دارم روش فکر میکنم ...

زخم  دوازدهه

 

 

تصادف اتفاقی با خویشتنم ،

 ــ که ،

 زمانی با قصدِ به فراموشی سپردنت

در آن شهر کوچک مرزی ،

در گل ولای آن روز بارانی . ــ

در  پرتگاه عمیق خیانتت !

پرت کرده بودم  . ،

دیروز ها را دوباره برایم زنده کرد :

گفتی: حرفهایم را میخورم . (  !؟)

میگویم :

خوردن آن همه طعنه ء زهر آلود ،کار هر سیستم گوارش نیست.

پس به درستی گفته اند ،.

هر آنچه از معده برآید ، لا جرم بر معده نشیند .

حرفهای تو در رژیم عادات سخنم !

  "  قابل هضم نیست " .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط باوفا  | 

اتاقک کذائی

 

علاقمندی من به سینمای تارکوفسکی و مخصوصا " استاکر"

و با ورود به اتاق  ۱۳۸۵در وبلاگ دوست ارجمندم آقای سمیعی* ( توضیح در قسمت کامنتها)   ،الهام بخش  این پست آخریست، این پست را تقدیم میکنم به تمامی شما دوستان وبلاگ نویس. 

با احترام: باوفا

... میدانم. در انتهای مسیر ، آن اتاقک کذائی منتظر برآوردن آرزوی من است:           """  عشق """

. در ابتدای راهم، تمام فضای دیدم را ابلیس " تردید "هایم پر کرده است.

جدالی حاکم است!!!

و در هر هجا، دندانهای زرد وبوی مشمئز کننده ء دهانش...!!!

و ... ــــــــــ البت پیروزی از آن من است.

راهی میشوم...صدای شاعر طنین انداخته است:

در راه ملاقات خواهیم کرد، عشق را ، آزادی را ، حقیقت را.

چه حس عریانی:

سر خوشم. انگار من ، من نیستم.

یک آن ، آن شرلی را میبینم!!! آواز میخواند:

ozledim seni ... dustum yollara;l

آچتیم گونلومو ... روزگارینا(حسرت دیدارت راهی جاده هایم کرد ــ بادبانهای قلبم را بر افراشتم تسلیم بادهایت.)

بیر حایالدی سانکی( انگار خیالی)

بیر ماجرا( یا یک حادثه)

اما کلیمه لر پارام پارچا( کلمات در هم ریخته و داغون) :

soz- muzik: Mazhar Alanson /MFO/l

ــــــــ پشت در اتاقک کذائی رسیده ام.

بادستی لرزان و دلی پر آشوب در را تا انتهای جسارت میگشایم

مرد عشق تکیه داده به سکوت !!!

اتاق مملو از بوی زن!

طرح لب صورتی بر یقه پیراهن ، دریک دست  ماتیک صورتی جویده شده.

/تمام صورتش صورتیست.(!؟)/

ودر دست دیگرش تار موئی بور!!!

در این اتاق چگونه آرزویم برآورده خواهد شد؟؟؟

هرگز طیفهای بلوند ،

بر گیسوان شبگونم رنگ باز نکرده است...

ـــ هراسان به دنبال مخملباف تمام درهای مشرف به اتاق را میگشایم...

آقای مخملباف!

آقای مخملباف!

من نقش موبور را میخواهم چرا که در این صورت آرزویم برآورده خواهد شد.

در آخری قبل از حجومم گشوده میشودو استاکر که از صرفه بی امان مجال سخنش نیست چیزی زمزمه میکند:

جوجه تیغی!

جوجه تیغی!

به عقب بر میگردم... مرد عشق آیینه ای روبرویم میگیرد:

آه خدای من...

موهایم... مشکیست.

آئینه را به زمین میکوبم ، خرد میشود !

... و من تکثیر میشوم در هزار ویک قطعه کوچک نارنجی.!؟

به ناچار میگریزم از خویش و آن اتاقک کذائی را با نفرت ترک میکنم.

در را پشت سرم بسته ،

تکیه میدهم غرور رنجیده ام را به در.

/ کاش در همان ابتدا به ابلیس تردیدهایم تن در میدادم/

یک آن در روبرو :

" آن شرلی " ایستاده به من لبخند میزند ، مو مشکیست !!!

رشته ای از موهایم ،

فرو ریخته در مسیر نگاهم .!!!

آه.

من مو هویجی شده ام.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت   توسط باوفا  | 

Dikkat  !!!;l

جنبش وهم 

ــ  . (دخترک)  : مامان! کسی اونجا نیست؟!

یه دستی رو موهام بکش...

. مامان ،  من دوس ندارم نه ساله شم !!!

ــــــــــــــــــــــــ ...  دخترک با بغض:  مامان!  توی جشن تکلیف ، موهای عروسکمو با قیچی بریدند... (بغضش ترکید) تازه ،  یه چشش رو هم در آوردند... میدونم . کار فاطی تپله اس.

مامان ! این طرفا که کسی نیست ،

رو سریمو وردارم موهامو شونه کنی؟؟؟

[ هیاهوئی از دور به گوش میرسد... ]

مادر بوسه ای بر پیشونی دخترش نشونده میگه:

نه عزیزم ! الان وقتش نیست. روسریتو بکش رو سرت.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باوفا: آه اوژنی کوتن عزیز! شما بودین؟؟؟ شخصیتهای شعرمو ترسوندین !

متاسفم ، خبرا چندان خوشایند جنبش شما نیست ، اوژ !

دختر پرورشگاهی سیاهپوست رو به خاطر دارین؟

برای بار پنجم حامله شده...!

هدیه؟؟؟

البته اوژ.

هدیه همخوابگی اجباریش

ناسزا و مشت و لگدهای پیاپی دیشبی بود!!!

اوژنی عزیز ، با من بحث نکن .

دو جوهر " فکر " و " وجدان " شما

در مزایده چشمهای هیز !!!

به اندازه ساق پای عریانتان چندان نیارزید.

هه!!!( پوزخند....)

جسارت منو ببخشید! :

خانومها...

جنبش حقوق زنان...

یه نیگا بکنید!!!

این فلش رو میگم  ، البته قابل تقدیره... مگه نه؟؟؟

--------->   " دختر خوب !

همسر مهربان و وفادار!

مادر  دلسوز و فداکار!

و در نهایت... مادر بزرگ فهمیده!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت   توسط باوفا  |