تبليغاتX
دارم روش فکر میکنم ...

دارم روش فکر میکنم ...

به دختر نازم : ماریا

ــــ ... و!

...گم کرده ام ...

آن ملودی نسروده را ...

در ساز دهنی چوبی شکسته هفت سالگی ام!!!

که مادر با اندک اندوخته اش

از دست فروش محله خریده بود

... و خندیده بود !!!

ــ در مقابل دیدگان زنان همسایه ــ

" دخترش شاگرد اول شده بود "

. ببخش مرا ...

مادر.

گم کرده ام ...

گم کرده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  | 

Bir kadin cizeceksin :onun gibi birakib  gitmeyecek!l

saklayib gumeceksin!! ki; senden baska ... kimseyi sevemicek.l

sonra ...donub bakacaksin:caren yok!

soracaksin:neden bu duzen boyle?? neden her kes sahte???l

ve malesef! devam edeceksin...l

yalanlarla  yasamaya...!!!(?)l

عکس زنی را خواهی کشید:که هرگز ترکت نخواهد کرد.

مخفی کرده-دفنش خواهی کرد:که به غیر از تو دلباخته هیچ کس نخواهد شد.

برگشته -خواهی دید :دیگر هیچ چاره ای نیست!!!

و همواره یک سوال: چرا این انتظام به این گونه است؟؟؟

و چرا همه کس (از نظر کاراکتر) ساختگی اند؟؟؟

افسوس ...

تو نیز آغشته به دروغها !

اینگونه ادامه خواهی داد.........................!

(manga) :یک گروه راک ترکیه است که تمام موزیک و شعر به خودشون عایده!!!

شعر عالی ..یه موزیک راک توپ هم روش (امیدوارم مخاطبینم از جمله افرادی نباشند که راک رو نمی فهمن)

هنوز یه سالی نشده که به بازار موزیک راه پیدا کردن اما-تمام رکورد ها رو شکستن.

اعضای گروه همه جوان .و جالبتر اینکه نه تنها در نسل جوان بلکه اکثر قشر های جامعه مشوق گروههای راکند.

ودر دنیا ترکیه جایگاه خاصی از نظر راک پیدا کرده......

خلاصه اینکه بیائیم در موزیکمون اندکی ریز بین باشیم.

باور کنید تحمل موزیکهای جدید ایرانی غیر قابل تحمل شده.

دیگه شعرائی مثل :مرداب  جاده  دیوار  ..... 

جاشون خالیه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  | 

....ـ  شکوه...

شب است و همه عاشقان ترانه سر داده اند.

و روح من نیز  یکی زان ترانه هاست...

ـ در من قدرتی پر آشوب می خواهد افسار سخن رها کند:

و آن شور عشق است...!!!

مرا به گوشهء تاریکی و تنهائی ِ انداخته اند ...

چرا که زمانی سرشار از نور بوده ام !!!

دستانم از بخشیدن باز نمی ایستاد ..

از همین روست بینوائیم !!

دردا از ظلمت خورشید!!!

دردا از شوق من به اشتیاق!!!

بین بخشنده و گیرنده ِگردابی عمیق وجود دارد.

و چه بسا بر ژرفترینها  !سخت بتوان پلی ساخت.

نوعی گرسنگی :از زیبائیم جان گرفته است ...

که مرا وامیدارد :تا بیازارم.! (کسانی که نور هدیه شان داده بودم)

هدیه ام       ....باز پس گیرم.

اکنون بدینسان تشنه شرارتم!!!

همچون آبشاری در سراشیبی خود درنگ میکنم!

حس بزرگنمائیم !چنین انتقامی را دوست میدارد..!!

...و تنهائیم !چنین مکری بر می انگیزدـ ـ ـ ـ ـ.

ای آنان که غرق در آفتابید...

شما از پستان نور تمام باز مانده شیر توانا ئی را دوشیدید...

دردا........

......دردا..........گرداگردم یخ زده است ...

...شب است .

(تقدیم به ن ل ن که به عدم حضورش ما را وادار به شکوه کرد)

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  | 

Acilara gulumseyer anilarim...l

arsiz duygularim var..!!l

evet hayat !; hep son sozi..soyle bana!l

Benim de cumlelerim var...!!!l 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  | 

نوبت عاشقی

این کتاب کوچیک زمانی که به دستم رسید شاید هفت هشت سال پیش بود . واکنون بعد این همه سال دیشب برای بیستو هفتمین بار دوباره خووندم .

تمام اپیزود حول محور زن زیبائی به اسم گزل میچرخه!وطبق بر اوردهای مخملباف در استامبول اتفاق افتاده!

از انتخاب اسم "گزل(زیبا) تا محل حضور از درک بالای مخملباف در مورد ژن زنان وزنان ترک! پرده برداشته میشه!!!!

تا اینجا منطقی ایست.

اما در تمام مدت گزل عاشق مرد مو بور است.وهمسر مو مشکی براش جذاب نیست!مسائل اجتماعی به خوبی در قالب دو سه خط با مهارت ظریفی عنوان شده.

در جائی گزل در حمام آواز میخواند:

sen aglama! dayanamam!!!

aglama goz bebegim sana kiyamam!

al yoregim senin olsun;yoregim bende kalirsa;........yasiyamam!!!

چیزی که برام جالبه !!!مخملباف برای آواز گزل از این موسیقی استفاده کرده .دوستانم از علاقمندی و ضعف من نسبت به این خواننده خبر دارند....نه نه در مورد :سزن آکسو نمیخوام حرف بزنم! مخملباف خیلی خوب ترجمه کرده !!این برام جالبه.

بگذریم...برگردیم به بحث زن! در این پیس.در چند مرحله با مهارت فوق العاده وضع مالی دو مرد جابه جا میشه ..اما گزل همچنان در هر شرایطی عاشق مو بور است!!!

مو مشکی پس میکشه ودر عین عاشقی!!! زنش را تقدیم مو بور میکنه!!!!(؟؟؟؟)

زیباترین چیز مطرح شده در پیس اینه!یه مرد عاشق میتوونه فداکاری کنه!!!

اما اگر زن در این شرایط قرار می گرفت مطمئنا" از تمام نیرنگها استفاده می کرد تا همواره عشقشو داشته باشه(این نظر منه و عمومیت نداره!)

وبا این گذشت یک اندیشه مطرح میشه:گزل در کنار موبور است....اما بازهم خوشبخت نیست!

واما ...بعد از بیست وهفت بار هنوز از کار مخملباف سر در نیاوردم:نقش پیرمرد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  | 

بگذارید حقیقت را بگویم:

اصل این است:" انسان موجودی ایست که باید بر او چیره شد"

میگویند:غایت نیک ،جنگ را پاک ومقدس میکند، اما من میگویم: جنگ نیک است که به غایت قدسیت میبخشد .چنانکه میبینید جنگها وقهرمانیها مولد سترگیها بوده اند ،اما مایع مردم دوستی نشده اند.

بهترین صلح آن است که مدتش کوتاهتر باشد. پس باید کارتان مبارزه، وصلحتان پیروزی باشد....!!!

جانها چون بر قله بزرگی نشینند ،غوغا به پا میکنند،...وراز سنگدلی آنان در بزرگیها نهفته است.!!

اگر تیر در کمان نباشد! اطمینانی به آسایش نیست!!! وآسودگی بی سلاح، مایه هرزگی وستیز است...!!!

پس باید که صلحتان پیروزی باشد.

چنین گفت زرتشت...

فریدریش نیچه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  | 

__ هی مزنیدش! جان من است او...

آفریده شده ام به مهر،

سبزه رویاندم...

-سیاست:مهر وزارت بهداشت،امور دامداری،چراگاهها و مراتع.

گل رویاندم...

سیاست:بازار گل وگیاه، قیمت به فصل!

درخت رویاندم...

سیاست:اندیشه های وزارت آموزش وپرورش،قطع درختان،انجمن حمایت از محیط زیست.

عاشقانه اندیشه کردم :زایش مهر،گندم رویاندم...

سیاست:اتحادیه نانوایان ،قیمت نان،واردات وصادرت گندم،احتکار!!!

عصیان در پیش گرفتم،خشک شدم به:قهر...

فلز در وجودم کاشتند،...سیاست: شهرداری،نو سازی،انبوه سازان.

دیگر تنم را یارای مقاومت نیست !مزنید... مزنید ...پتک،میخ،توپ،بمب.

من هیچ!!

کودک، کودکان جنگ!!!

هی مزنیدش ...جان من است او.

همه اندیشه و خیالم:دنیای بدون باروت.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  | 

---انتقام،

نیمه های شب است،مرد در تب وتاب کابوسی که دیده ،غرق درعرق باصدای هولناکی از خواب می پرد!!!

فریده با همان لباس شب بی رنگ و روئی که به تن دارد ،حیران در چشمهای گردشوهرش مینگرد که انگار به سقف خانه دوخته شده!...:خواب دیده ای عزیز؟؟وبه او نزدیک میشود...

با نزدیک شدن تن ظریفش بوئی خاص مشام مرد راپر میکند،[بوی آشنای شرمندگی] آه فری تو باز لباست رو تو آب وایتکس انداخته بودی؟؟ فری:مهم نیست ،راستی دیروز زری خانوم رو دیدم،می گفت :رفته بودم کیش یه سری خرت وپرت آوردم ،دوس داشتی قسطی بیا یه چیزایی وردار.

مرد دستان اگزما گرفته زنش را می بوسد ،:راستی!از فردا قراره برم سر کار ! عزیز الله خان قبول کرده با وانتش کار کنم.

...خسته است،...:فری،دهنم خشک شده یه لیوان آب بده! زن لیوان آب را به دست مرد داده میپرسه: چه خوابی دیدی که اینگونه آشفته ای؟

مرد با ولع خاصی آب را سر میکشد و اینچنین آغاز میکند:

خبر آورده ام از سور فرماندار(؟!) به خواب دیدم: شب بود ومن بودم ،خدا بود وپریهایش!!!

چه سور با شکوهی بود! هر ماده از بهترین نوعش، دسته ای از پریان باباده های شراب به سوی موءمنان میرفتند خرامان، خود را در آغوش آنان می افکندند، لخت بودند...

لخت بودند ..

لخت.

کسی مرا نمی دید،همه در حال عیش ونوش ومستی بودند،که ناگاه خداوند جهان فرمودو همگان به صف گشتند! شیطان را فرا خوانده، باده ها بر پا کردند!! فرمود: واین شیطان هم در خان این درگاه به سان شاه مردان است ! ذکاوتی دارد این ابلیس!!! کفه ترازوی عدل است!

فریده(با همان ساده لوحی زنانه): هزیان می گی، استغفرالله بگو!.

نمیدونم...نمیدونم.حالم خوش نیست.

عرق سردی بر پیشانیش نشست،رگ های گردنش بیرون زد!و چشمانش هر لحظه گردتروگردتر میشد!... فری فریاد زد: نه! خدایا رحم کن!...

-سحر شده بود،مرد در آغوش فریده مرده بودودیگر بوی وایتکس پیرهنش اورا اذیت نمی کرد.

...و شاعر جسورانه اندیشیده بود که فرماندار همدست شیطان است...(؟)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  | 

_،و در ادامه...

و در اینجا بودکه از طریق همان دوستی (که بحثش ناتمام مونده بود)نقش اول پیس به خواهر کوچولوی خوشگل و با استعداد (جودی ابوت) وی واگذار شد.کار گروه به خوبی پیش میرفت ،در این میان مینو ودیگر بچه های گلهای آفتابگردان خیلی عالی بودند.

من هم تمام تلاش خود را میکردم تا بتوانم یک گروه قوی داشته باشم،از گروهای دیگر در همان میانه راه در خواست همکاری می اومد اما من تصمیمم و گرفته بودم:امسال این گروه باید اول بشه!!! توی برف وبارون کار میکردیم صبحها سر کلاس فیزیک وهندسه چرت میزدیم اما بعد از ظهرها توی اتاق های اداره ارشاد یخ میزدیم و عین خیا لمون نبود !،تا روزی که اداره بروشورهای جشنواره رو تحویلمون داد ... باورم نمیشد... اصلا !!!چطور تونسته بود؟چطور به خودش اجازه داده بود؟همه بچه ها شوکه شده بودند آخه اونا منو بیشتر قبول داشتند ، اما منو به عنوان دستیار خود معرفی کرده بود . قبول کردن این موضوع خیلی سخت بود !!! بگذریم.... بحث ها وسردی ها در گروه شدت گرفت ،و من بی مقدمه گروه را برای همیشه ترک کردم.

در این میان آن دوست عزیز(ن.ل.ن) و جودی مهربانم خیلی تلاش کردند تا من از حق خودم دفاع کنم اما تلاش برای چیز تمام شده در قانون من وجود نداشت.برای منی که گروه مرده را زنده کرده بودم حضورم در روز اجرا هم غیر ممکن بود.خلاصه اجرا بدون من انجام شد ،و گروه قعر جدول پارسال ،امسال با حضور درخشان جودی ابوت (که جایزه بهترین بازیگر زن را گرفت) اول شد . اکنون که فکر میکنم میبینم تمام مدتی که کار تئاتر می کردم تحت تاثیر آقای منو... بودم اما غرور به خرج داده زیر چتر وی نرفته وخود بادبان عصیان برافراشته بودم! که بعدها اینچنین در طوفان خیانتها غرق شده و اعتماد به هنرمندان را برای همیشه از دست داده بودم .

اکنون که سالها از آن ماجرا میگذرد ،دوستی که بین من و(ن.ل.ن) ریشه دوانده بود به درخت تنومندی مبدل شده که در یکی از شاخه های قوی آن جودی عزیزم ،همچنان با من هست. ودر این شهر غریب تنها دلخوشیم حضور وی در یکی از دانشگاهای این کلان شهره .،

ن.ل.ن عزیز تمام اینها بهانه ایست برای بودن با تو.بعد از سالها جودی قلم به دستم داده،و آقای حمید رستمی مشوق حقیر،با سپاس از شما عزیزان ،باشد که زخم ها برای همیشه التیام یابد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  | 

...و اما حضور..!!!

ماجرای ما هم مثل تمام ماجراهای ماندگار از یک روز سرد زمستونی شروع شد.چند سالی بود که میدیدمش،یک سلام واحوالپرسی معمولی میکردیم وبی تفاوت به دیدگاههای هم رد مشدیم.تا روزی که آن دست نوشته را خواندم :گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم همین خوب است ،..همین خوب است!!! اعتراف میکنم که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ،توی اون راهروی سرد آبی رنگ رفتم سراغش و بی مهابا تمام افکارم را براش شکافتم . بحثهای رد وبدل شده ،توافق را حاکم کرده بود ودوستی بین ما ریشه دوانده بود(اینو اینجا داشته باشید بعدا میام سراغش)

دق الباب جشنواره تئاتر از همان سال آغاز شد...کار اکثر گروهها رو دیدم.تا..روز اختتامیه ،(گروه اقای منو...)رقیبها رو کنار زده اول شده بودند،سر مست غرور!!!گروه قعر جدول در حال فروپاشی بود توسط یکی از افراد ثابت پیشنهاد همکاری دادم ،از انجایی که اعتماد به نفس بالایی داشتم در هر موضویی که میخواستند اعلام آمادگی کردم:نوشتن پیسها ونمایشنامه های بلند وکوتاه ،فرقی نمی کرد.تابستان شده بود ،ودغدغه جشنواره آزمایشی همه گروههارو گرفته بود.قرار ملاقاتی گذاشته با دو تن ازسران گروه پای صحبت نشستیم.اصلا فکرشو نمیکردم به من پیشنهاد بازی در نقش (...) که برای دفاع مقدس ترتیب داده شده بود ،بدن!!! بگذریم از جر وبحثها...گروه جدیدی تشکیل دادم.بچه ها همه از دوستان بودند ومشتاق کار کردن.نقش اول که همینطور معلق در هوا مانده بودبه یکی از دوستان که تازه به سلامتی نامزد کرده بود داده شد خدایش خوب پیش میرفت،تا روزی که بازرسان اومدندودخترک بیچاره روی سن با چشم غره های نامزد محترمش دیالوگها از حافظه مبارک بپریدو همه چیز تمام شد.پاییز ازراه رسیدوپیس جدید به چهار گروه داده شد.فرد مسنتر کارهای اداری را به عهده گرفت وگروه کارگردانی را من واون آقا عهده دار شدیم.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  | 

سر آغازِِ

آقای رستمی ابتدا از زحمات امروز شما سپاسگزارم .

ازامروز تمام آرزوهایم را درقالب داشتن دنیائی بدون باروت دراین صفحات خواهم نوشت

بااین امید که دنیای خسته دمی آرام گیرد......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط باوفا  |