تبليغاتX
دارم روش فکر میکنم ...

دارم روش فکر میکنم ...

سلام  خوبان

از همه شماهائی که در این مدت برام کامنت گذاشته بودین سپاسگزارم ...

شما  همواره به خاطرم خواهید موند...خدا رو چه دیدین شاید دوباره حرفی بحثی نظری سبب بازگشتم شد اما فعلا ... نه.

 

با احترام باوفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط باوفا  | 

خوبان سلام

 

ابتدا یه عذرخواهی بابت تاخیرم و بعد...چطور بگم!، این یه پست متفاوته !

متفاوت با پذیره های رایج در دیدگاههامون،با بارهای ایدئولوژیک القاء شده مون و غیره و غیره ...

یه تفاوت دیگه اینکه  : we are not sheep

درسته؟پس بفرمائین پست جدید:

  

  ــــ .

اساسا" خصوصیات ذاتی واقعیت پذیری و تجربه آن توسط هرمخاطبی  گوئی،گرایش به علاقمندی به شخصیتهاست، نادیده نگیریم که در این میان حدت و شدتش  یک طیف گسترده ای در بر میگیره.

دوتز ابتدائی و به هم پیوسته فروید ساختار اصلی این پسته:در جامعه مبتنی بر تک همسری و " خانواده "مقدار معتنابهی افزودهء انرژی جنسی ِواپس رانده شده خواهیم داشت،،،

و دیگر اینکه هر آنچه واپس رانده شود پیوسته تلاش میکند باز گردد.

                          ـــــــــــــــــــــــ

 

براش فرقی نمیکرد ،هر کوفت و زهر ماری که بهش میرسوندن مینداخت بالا و میرفت تو حسش.یاد حرف نادر دمدمی افتاد:

پسر!میگن بعده ها آدمو از مردی میندازه...

پوزخند قشنگی زد و دلش به حال نادر سوخت: بچه نه نه ء خرفت، هیچ وقت عرضه امتحان کردنشو نداشته ، خرخوون .

اما با خودش هم بد جوری درگیر بود،نه به خاطر کاراش بلکه از عشقی که هیچ حرفی برای گفتنش نداشت، هر روز صبح ناتوان از هماغوشی با افکارش از رخت خواب میکندو جلوی آئینه دستشوئی یه آب سردی که به صورتش میزد به خودش میگفت:

آخه حروم زاده! کی تا حالا عاشق مادرش شده که تو دومیش باشی؟ 

ادیپ *  هم نمیدونست یارو مادرشه که باهاش خوابیده بود.

اما تا چشش به مادره می افتاد 

                                         ـــ به اون همه زیبائی ــ  میگفت : بی خیال ،خودشه ، نهایته بهشته پسر . 

ـــ پدره که ختم روزگار بود و یه بوهائی برده بود، نه تنها مایه نمیداد،بلکه مدام بهش گیر میداد ،  آخر سر هم همه کاسه کوزه ها سر زن بدبخت میشکست. بیچاره نمیتونست اصلا تو چشای بچه اش نیگا کنه. یه هراس عجیبی داشت .

ــــ

 صبح دوباره بلوائی تو خونه به پا شد و زد بیرون...

 تمام روز رو چه جوری گذروندبمونه ، شب شده بود و نه یه قرون پول همراش بود ونه جائی واسه موندن از همه بدتر باید خودشو میساخت.مجبور برگشت به همون جهنم همیشگی...

کلید انداخت و درو وا کرد، از جلوی اتاقشون که رد میشدبه خودش گفت برو و تمومش کن...اما باز سر از اتاق به هم ریخته خودش  در آورد، لباساشو کند و اومد جلوی پنجره ،

اون شب یه فکر تازه ای به سرش زد ، برای داشتن همیشگی مادرش باید در موقعیت قدرت قرار میگرفت ورقیبشو برا همیشه از پا در میاورد...آره درسته .

: فردا دل این زن مایه دار روبروئی رو میبرمو میشینم پشت B.M.W خوشگل مشکیشو بعد هم یه گوشیN93 ... تمومه.

همینکارم کرد.

.

.

گذشت .

ــــ در که وا شد ، بهش حمله کرد و .... تمام.   

 

گرفتین که؟ معلومه،you are not sheep   .

(*) ادیپ افسانه یونانی و نظریه معروف عقده ادیپ فروید ،و دلایل خاصی مبنی بر علاقمندی فرزندان پسر به مادراشون.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت   توسط باوفا  | 

 

 

                              10/11/...

 

at first  there was  word ;and  word  was 

with  GOD and  WORD was  GOD  .l

در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و  کلمه خدا بود. /انجیل/

 

ــــــــــــ 

زیر سایه کوتاه دی ماه

رد پای ترک خورده ام ،

                در برف باریده در صفر زمان

   از پس نفس های شوریدگی

                 در یک شب بهار

                           آمایش دست مایه ء پدر شد .

 ... و من

امروز در آغاز زمستانی باز

                    چه کهنسالتر از خاکم  ! 

 

 

با احترام    M . Bavafa

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت   توسط باوفا  | 

 

تظلم اندیشه

 

 در حوزه نظر و اندیشه ، هدف وسیله را توجیه میکند .

و مهم اینه که برای بسیاری از ما مهم نیست با چه استدلالی مردم رو قانع میکنیم.

هیچ ارتباط منطقی بین آپ تو دیت بودن و مفهوم حقیقیه زمان وجود نداره ، درست به ملموسی ارتباط سکس در شعر دهه چهل و غزل های ارتفاع پست ! امروز .

با یک جرقه شعر دهه چهل از تولدی دوباره و دیگر شروع به ارتفاع گیری عجیبی میکنه ، خب. چرا؟؟؟ و اینجاست که مغالطه با گفتار نسبتا " درستی آغاز میشود. و یک تلنگر آشکار و صریح ، 

ــــ  : خوشحالم ، بالاخره در این مبارزه ، توانست از شر پائین تنه خلاص بشه .

و این جمله از آل احمد بود به فروغ بعد از تولدی دیگر ...

و فعل قابلیت اتمام داره نه امتداد و تفسیر به صورت یک هویت مالیخولیایی .

از مظلومیت اندیشه بگذریم....................... ـــ .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت   توسط باوفا  | 

 

... بدین قصه اش دراز کنید .

 

دروغ های بزرگ ،

یادم بده چگونه معنی میشوند؟

در چشم انداز  شیشه ای گرد،

تقسیم سلولی شش روزه ام !

و

سایه سیاه یک دست ،

با شکلکی که خنداند مرا ،   دروغین .

   

 ـــــ   / مربع /

 

اما دلقک !

قاعده بازی این بوده ،

بر گودال آبکی روح وروان

سه حباب طمع  /!؟/

آخ که این سلول کوچولو چه مردی شده است!

 

ـــــــ   .

 

این روزا فرصت همه چی تنگه ، تاخیرم رو ببخشید . دوستون دارم. همواره با احترامی که برای یکایکتون قائلم  : م. باوفا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت   توسط باوفا  | 

با سلام به همه دوستانم دیدم سر و صدای همه در اومد

منم با یه مقاله از داریوش آشوری به روز میشم.

تقدیم به  شما خوبان.

 

 " نویسنده  " و "  شاعر "

 

آزادی و عمل و مسئولیت همعنانند . اما نویسنده چگونه عمل میکند و شاعر به چه شکل؟

 " نویسنده " با نوشتن عمل میکند و چون عمل کردن با آزادی در آمیخته است، یعنی انتخابی است از میان امکانات، پس با مسئولیت نیز

در آمیخته اس. نثر نویس کسی است که به نوعی شیوه عمل ثانوی

مبادرت می ورزد که میتوان آن را عمل آشکارگری نامید.

اگر نویسنده ای نسبت به جلوه ای از جلوه های  جهان طریق خاموشی گزیند یا ، بر طبق اصطلاحی که در این مورد بسیار رساننده ء معناست: آن را به سکوت بر گزار کند حق باز خواست و چراها را از نویسنده خواهیم داشت.

 

" شاعر " هم مینویسد اما میان این دو عمل نوشتن وجه مشترکی نیست .

سارتر شاعر را از آن جهت مسئول نمیداند و نویسنده را از آن جهت مسئول میداند که آندو در برابر " زبان " دو رفتار جدا دارند.

شاعر در زبان میماند و تن به استعمال زبان نمیدهد اما نویسنده از زبان میگذرد ، یعنی آن را چون ابزاری برای رسیدن به مقصودی که ورای زبان و در جهان خارج است به کار میبرد.

(تاکید بر کلمات ازنویسنده اس)* :

 

 *" چون در زبان و از طریق زبان ــ و زبان به عنوان نوعی ابزار ــ است که جست ـ و ـ جوی حقیقت صورت میگیرد پس نباید انگاشت که منظور شاعران شناخت حقیقت یا باز گفتن آنست.

شاعران دراین اندیشه هم نیستند که جهان را نامگذاری کنند ، و حال چون بر این منوال است ، اصلا از هیچ چیز نام نمیبرند."

و علت اینست که شاعر یکباره از زبان به عنوان ابزار دوری جسته و برای اولین و آخرین بار راه  ــ و ــ رسم شاعرانه را اختیار کرده .

یعنی راه و رسمی که کلمات را چون شی ء تلقی میکند نه چون نشانه...کسی که سخن میگوید ، در آن سوی کلمات ،نزدیک مصداق کلمه است و شاعر ، در این سو .

 

 

خوب برای خود من هم بسیار جالب بود که این مقاله رو بخوونم . البته این مقاله از ژان پل سارتر بود که دکتر آشوری در میان مقاله های خود به بحث در این خصوص پرداخته و برداشت من هم  اینه که آشوری با سارتر هم عقیده است.

و نکته جالبتر این که در ابتدای کار دکتر از احمد شاملو یه عذر خواهی کرده بابت  برداشت اشتباه از شعری که نقد کرده بود .

و اعتراف کرده که بعد از صحبت با خود شاملو نظرش در مورد شعر کاملا برگشته . به نظر شما هم جالب نیست این همه انتقاد از شاعر و بعد یه عذر خواهی !!! 

 

با احترام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت   توسط باوفا  | 

 ... SHOAH  

ـــــ     شوآ یعنی ...     

 

 با جسارت تمام از این کلمه که در زبان امروزی عبری رایجه و معادل

فارسیش  " همه سوزی "  و در یونانی هولوکاست  ، برای

 روشن کردنه یه تفاوت کوچیک به عرضتون میرسونم.

نه . نه . اشتباه نکنید کاری به مسائل پشت پرده این موضوع ندارم

میخوام بگم همه سوزی هر از گاهی در هر مقطعی مشاهده میشه.

یه مطلب فوق العاده ای قبل از نمایشگاه کتاب خووندم .

""  در مورد کتابهای شعر زیر هزار تومن .   ""

نویسنده با پوزخند معتقد بود که قرار گرفتن این عده از شاعران و اثار زیر هزار تومنیشون در نمایشگاه و در غرفه ها از سرشون هم زیادیه .

اینکه زیادیه درش حرفی نیست . امروزلا به لای کتابهام

  یه کتاب شعری

با قیمت  "  ۱۹۰ تومن "  نظرمو جلب کرد .

بخونید :

 

مادر، به پیراهن شسته ام

بر بند رخت ایوان ظهر

گیره و گره نمی زند

تنها چند کبوتر آشنای آن اطراف

روی آن می نشستند

تا باد پیکر پیراهنم را زمین نیندازد.

"""... چه کسی میدانست این پیراهن

راز دار شانه هائی شکسته است؟ """ / آفرین بر این شاعر/

ــــــــ سیروس جمالی . تبریز. مهر ۷۴.

 

حالا متوجه منظور من از هولوکاست مجموعه های شعر شدید؟

این شعر زیباترین شعریه که در مجموعه های شعر زیر هزار تومن 

خوندم .

فوق العاده مجموعه با ارزشیه .

حال انکه تا دلتون بخواد زیر ۱۰۰۰ میتونید مجموعه بخرید.

زیر ۱۰۰۰ تومن یه همه سوزی عجیبی وجود داره .

         ...(پوزخند)   : امیدوارم به صهیونیستها بر نخوره چون این واژه فقط متعلق به اونا نیست . یعنی اصلا متعلق به اونا نیست.

متعلق به همه انسانهائیه که با همه میسوزند .

 """یاش دا گورونون اوتونا یانار """

 

با احترام . 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت   توسط باوفا  | 

کمتر از سه فوت

 

کودک اهریمنم

به آرامی یک مرداب

در من خفته است.

یادم باشد !،

برای خواب امن خاک،

چشمان آفتاب را گل ! بگیرم .

از ابتذال حماقتم ، 

                         شاید

                                      روزی

برای بوئیدن نور در هاون ،

            تا کاشان

ـــ  بسته به سمت

                         طلوع آفتاب گلی   !!! ـــ

 نفس برگ را هم گرفتم .

گفتم .،  شاید ....

 

 

با احترام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت   توسط باوفا  | 

 

           اختلال

 

آره درسته٬ انگار اختلالی در 

 فیبر حسگرهای متصله به

مخ ازپیش ساخته ات رخ داده !

دیگه اون حسگرهای هوشمندی

که به نوک موهای پروکت چسبوندی

قادر به شناسائی این

انگشتان  ــ که هنوز به زبان سنگ مینویسند ــ /!؟/

نیستند .

تازه ! میبینم حسگرهای " نگاهت " هم

رنگ چشامو

با داده های نو پرداختت

منطبق نمیدانن .

آره . آره درسته حق با شماست !

تا اطلاع ثانوی قادر به شناسائی ما نیستید .

 

          ــ خدا کنه طوفانهای خورشیدی فرو کش کنن . 

 

با احترام .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت   توسط باوفا  | 

...  / مربع/

هوشیاری نه.

آرامشی هدیه ام ده.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت   توسط باوفا  | 

 

                  در آغاز" تصویر "بود

... به انسان غارنشین میگویم:میبینم از نگاه کردن به دیدن رسیده ای.حرفم تمام نشده از روی زمین تکه زغالی برمیدارد ومیرود توی غاروشروع میکند به " نقاشی" .چه فریبی!

اینکه شدفقط یک نقش خالی . ( سیف اله صمدیان)

 

                        اسلایدهای متورم 

کادر سیاه، ... قطع.

ظهر،کوچه،کیسه زباله مشکی کنار خیابان و کادر پرازصدای مگس.

قطع.

اتاق و پنکهء سقفی در حال چرخش، ریزش دوربین به فضای

پائین اتاق. ــــ وصدای قدم ها که هر لحظه نزدیکتر میشود...ـــ

زن با دامن سفیدکوتاه و پاهای باریک زیبایش وارد کادر میشود.

جابه جائی پاها به گونه ایست که مخاطب متوجه میشود:

زن روبه روی آئینه مشغول برانداز کردن خودش است/ آئینه در کادر نمایان نیست/.

زوم دوربین بر کبودی پای زن (؟!)

قطع ــــــــ

همان فضا . ، و صدای قدم ها که تعدادشان بیشتر شده...

مشاجره ای در میگیرد . چیزی میشکند.  کسی وارد کادر نمیشود.

قطع.

جلوی آئینه ، دامن زن بلندتر...

دوباره زوم دوربین : کبودی ها بیشتر شده است.

قطع اندکی طولانیست. / گذر زمان/

کوچه . صورت پسرکی تپل در کادر/فضای کادر پر از صدای مگس/ وخطوط صورت از شدت گرما و آفتاب در هم رفته است.

. فضای کادر بازتر. سوار دوچرخه شده با شتاب به سوی مقصد مشخصی میرود. (!)

 ــــ سیاه . صدای رکاب دوچرخه...

 ــــ زن در کادر است. دوباره جلوی آئینه ایستاده. بی حرکت و اینبار هیچ صدائی در کادر نیست. پاهای مردی وارد کادر میشود،

زن را در آغوش گرفته ، بالا میکشد . پاهای زن از کادر خارج میشود.

یک آن سکوت را صدای بسته شدن در مشکند.

زن جیغ میکشد و گلوله ای شلیک میشود.

قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــطع.

... حجم اتاق کامل است و کادر وسیع... زنی با چادر سفید وارد میشود. جلوی آئینه میایستد ، نیم رخش نمایان است.

زوم دوربین.... پای چشمش کبود است.

 

با احترام: باوفا

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت   توسط باوفا  | 

زخم  دوازدهه

 

 

تصادف اتفاقی با خویشتنم ،

 ــ که ،

 زمانی با قصدِ به فراموشی سپردنت

در آن شهر کوچک مرزی ،

در گل ولای آن روز بارانی . ــ

در  پرتگاه عمیق خیانتت !

پرت کرده بودم  . ،

دیروز ها را دوباره برایم زنده کرد :

گفتی: حرفهایم را میخورم . (  !؟)

میگویم :

خوردن آن همه طعنه ء زهر آلود ،کار هر سیستم گوارش نیست.

پس به درستی گفته اند ،.

هر آنچه از معده برآید ، لا جرم بر معده نشیند .

حرفهای تو در رژیم عادات سخنم !

  "  قابل هضم نیست " .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط باوفا  | 

اتاقک کذائی

 

علاقمندی من به سینمای تارکوفسکی و مخصوصا " استاکر"

و با ورود به اتاق  ۱۳۸۵در وبلاگ دوست ارجمندم آقای سمیعی* ( توضیح در قسمت کامنتها)   ،الهام بخش  این پست آخریست، این پست را تقدیم میکنم به تمامی شما دوستان وبلاگ نویس. 

با احترام: باوفا

... میدانم. در انتهای مسیر ، آن اتاقک کذائی منتظر برآوردن آرزوی من است:           """  عشق """

. در ابتدای راهم، تمام فضای دیدم را ابلیس " تردید "هایم پر کرده است.

جدالی حاکم است!!!

و در هر هجا، دندانهای زرد وبوی مشمئز کننده ء دهانش...!!!

و ... ــــــــــ البت پیروزی از آن من است.

راهی میشوم...صدای شاعر طنین انداخته است:

در راه ملاقات خواهیم کرد، عشق را ، آزادی را ، حقیقت را.

چه حس عریانی:

سر خوشم. انگار من ، من نیستم.

یک آن ، آن شرلی را میبینم!!! آواز میخواند:

ozledim seni ... dustum yollara;l

آچتیم گونلومو ... روزگارینا(حسرت دیدارت راهی جاده هایم کرد ــ بادبانهای قلبم را بر افراشتم تسلیم بادهایت.)

بیر حایالدی سانکی( انگار خیالی)

بیر ماجرا( یا یک حادثه)

اما کلیمه لر پارام پارچا( کلمات در هم ریخته و داغون) :

soz- muzik: Mazhar Alanson /MFO/l

ــــــــ پشت در اتاقک کذائی رسیده ام.

بادستی لرزان و دلی پر آشوب در را تا انتهای جسارت میگشایم

مرد عشق تکیه داده به سکوت !!!

اتاق مملو از بوی زن!

طرح لب صورتی بر یقه پیراهن ، دریک دست  ماتیک صورتی جویده شده.

/تمام صورتش صورتیست.(!؟)/

ودر دست دیگرش تار موئی بور!!!

در این اتاق چگونه آرزویم برآورده خواهد شد؟؟؟

هرگز طیفهای بلوند ،

بر گیسوان شبگونم رنگ باز نکرده است...

ـــ هراسان به دنبال مخملباف تمام درهای مشرف به اتاق را میگشایم...

آقای مخملباف!

آقای مخملباف!

من نقش موبور را میخواهم چرا که در این صورت آرزویم برآورده خواهد شد.

در آخری قبل از حجومم گشوده میشودو استاکر که از صرفه بی امان مجال سخنش نیست چیزی زمزمه میکند:

جوجه تیغی!

جوجه تیغی!

به عقب بر میگردم... مرد عشق آیینه ای روبرویم میگیرد:

آه خدای من...

موهایم... مشکیست.

آئینه را به زمین میکوبم ، خرد میشود !

... و من تکثیر میشوم در هزار ویک قطعه کوچک نارنجی.!؟

به ناچار میگریزم از خویش و آن اتاقک کذائی را با نفرت ترک میکنم.

در را پشت سرم بسته ،

تکیه میدهم غرور رنجیده ام را به در.

/ کاش در همان ابتدا به ابلیس تردیدهایم تن در میدادم/

یک آن در روبرو :

" آن شرلی " ایستاده به من لبخند میزند ، مو مشکیست !!!

رشته ای از موهایم ،

فرو ریخته در مسیر نگاهم .!!!

آه.

من مو هویجی شده ام.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت   توسط باوفا  | 

Dikkat  !!!;l

جنبش وهم 

ــ  . (دخترک)  : مامان! کسی اونجا نیست؟!

یه دستی رو موهام بکش...

. مامان ،  من دوس ندارم نه ساله شم !!!

ــــــــــــــــــــــــ ...  دخترک با بغض:  مامان!  توی جشن تکلیف ، موهای عروسکمو با قیچی بریدند... (بغضش ترکید) تازه ،  یه چشش رو هم در آوردند... میدونم . کار فاطی تپله اس.

مامان ! این طرفا که کسی نیست ،

رو سریمو وردارم موهامو شونه کنی؟؟؟

[ هیاهوئی از دور به گوش میرسد... ]

مادر بوسه ای بر پیشونی دخترش نشونده میگه:

نه عزیزم ! الان وقتش نیست. روسریتو بکش رو سرت.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باوفا: آه اوژنی کوتن عزیز! شما بودین؟؟؟ شخصیتهای شعرمو ترسوندین !

متاسفم ، خبرا چندان خوشایند جنبش شما نیست ، اوژ !

دختر پرورشگاهی سیاهپوست رو به خاطر دارین؟

برای بار پنجم حامله شده...!

هدیه؟؟؟

البته اوژ.

هدیه همخوابگی اجباریش

ناسزا و مشت و لگدهای پیاپی دیشبی بود!!!

اوژنی عزیز ، با من بحث نکن .

دو جوهر " فکر " و " وجدان " شما

در مزایده چشمهای هیز !!!

به اندازه ساق پای عریانتان چندان نیارزید.

هه!!!( پوزخند....)

جسارت منو ببخشید! :

خانومها...

جنبش حقوق زنان...

یه نیگا بکنید!!!

این فلش رو میگم  ، البته قابل تقدیره... مگه نه؟؟؟

--------->   " دختر خوب !

همسر مهربان و وفادار!

مادر  دلسوز و فداکار!

و در نهایت... مادر بزرگ فهمیده!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت   توسط باوفا  | 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یاقوت  بدل

 

. مبادا بشکند !

سفارش کرد مادر بزرگ.

تمام هفت ساله های آن سالهای کودکی آرزوی داشتنش را

" نقشه ها ریخته بودند"

!!!... من نیز.

دست به دست ، ....  رسید ــ دستان کوچکم ،

حجمش را بی پاسخ مانده بود.

اما پاسخ آن شیشه یاقوت بدل  ،   به دیدگان حریصم!!!  :

" دنیای زیبائی از رنگ سرخ بود. "

...  پیراهن سفید مادر سرخ!

دفتر خاطرات لیلا ... سرخ!

دیوار سرخ

آسمان سرخ.

با مکر کودکانه ... مال من شد.

سالها از ان هفت سالگی گذشت  ، 

           ـــــــــــــــــ  اکنون  ،تکه ای شکسته ست .

 و در حجم دستان بالغم !

... خرد مینماید

                                 خرد.

دنیا نه !

اما من هنوز هم با این تکه ء  " شکسته "

ــ  ماه را ــ

با یک چشم !!!

سرخ میبینم.

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرخ.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت   توسط باوفا  |